سلام دوستای گلم خوشحالم که به وبلاگ من سر زدید امیدوارم لذت برده باشید البته نظر که یادتون نرفته راه های تماس بامن: aghil_2014@yahoo.com aghilipor@yahoo.com
Ùx83د تعÛx8cÛx8cÙx86 Ùx88ضعÛx8cت Ûx8cاÙx87Ùx88
IS
-->-->-->Ø¢Ùx85ارگÛx8cر ØxadرÙx81Ùx87 اÛx8c ساÛx8cت
-->-->-->
|
آپÙx84Ùx88د Ùx86اÙx85ØxadدÙx88د عکس Ùx88 Ùx81اÛx8cÙx84 |

| « ارساÙx84 براÛx8c دÙx88ستاÙx86 » |
| Ùx86اÙx85 Ø´Ùx85ا : |
| اÛx8cÙx85Ûx8cÙx84 Ø´Ùx85ا : |
| Ùx86اÙx85 دÙx88ست Ø´Ùx85ا: |
| اÛx8cÙx85Ûx8cÙx84 دÙx88ست Ø´Ùx85ا: |
|
Powered by hamedmax73 |


Ùx83د تغÙx8aÙx8aر Ø´Ùx83Ùx84 Ùx85Ùx88س
-->-->-->داستان بگم که مربوط میشه به مادر مادربزرگه دوست دوران کودکیم ( یعنی جدش ) . اون طور که مادربزرگش تعریف میکرد مادرش یه قابله بوده و تو کارش خیلی وارد بوده . اونا شمال زندگی میکردن . از مادر بزرگش نقل میکنه که یه روز دم غروب یه سری افراد در منزل اونا رو میزنن و مثل اینکه کار خیلی مهمی باهاش داشتند. وقتی در رو باز میکنن با صحنه عجیبی رو به رو میشن. اون طور که میگه اون اشخاص آدم نبودند بلکه " از ما بهترون بودند " .
بالاخره این قابله خان کوپ میکنه و کلی میترسه . اما اونا میگن که باهاش کاری ندارن و فقط ازش کمک میخوان . اونم اینه که یکی از همسرهای رئیسشون داره بچه میزاد خیلی درد میکشه و نیاز به یه قابله داشتن تا کمک کنه بچشون به دنیا بیاد .
بالاخره جده دوستم راضی میشه و باهاشون میره . باید بگم که مثل اینکه اون زمانا خانه های روستایی با هم فاصله زیادی داشتن و بنابراین تو اون وقت شب کسی نبوده تا به این پیر زن و دختر جوونش کمک کنه. یعنی کسی اونا رو ندیده. بالاخره جده رفیقم با اونا میره داخل جنگل و ... به محل زندگی اونا میرسه .
برچسب:
نویسنده: aghil